تبليغاتX
پارلمان6303
چقد بزرگ شده /چقد سخت شده/چقد زیاد شده/واای اینا همه یجا با همه.../فک کنم اون یه کوهه خیلی بزرگه/شایدم  اون یه دختر خارق العاده با یه قلب سنگی که پر از شوره هست..پر از زخمای باز که با نمک پاش هروز بش نمک میپاشند./از شب متنفر بود چون از تکرار خسته بود/منتظر میشد تا صبح از راه برسه و بعذ بخوابه هروز انتظار خورشید میکشید...اون دوست نداشت هیچوقت شب شه/حالا دیگه مطمئن شده بود با کسی ارتباط داره وقتش رسیده بود برا خودش و زندگیش تصمیم بگیره..اما جراتشو نداشت/دختر دیگه میدونست پسرک دوسش نداره..اما راهیی نداشت جز سوختن و ساختن..../آخرش چی میشه؟؟؟؟خوردن یه شیشه مارتینی و بی خیال شدن به کم محلی های پسرک....؟دختر بیچاره داشت عشقو گدایی میکرد.....الهی هیچوقت کم توجهی نبینی...ذعای ذختر دیوانه بود...

+ نوشته شده توسط tara در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 0:4 |
دوباره از اول شروع کردم...

+ نوشته شده توسط tara در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 5:40 |
خوبه من اینجا هر چی دوس دارم مینویسم...دیگه اینجا کسی نیست که دفتر خاطراتتو پیدا کنه بگه این اراجیف چیه؟....هرزگاهی پیش میاد تا من با یه آهگ غمگین حال کنم ...الآن آخر عشق و حالم...الآن مستم...نمیدونم چی دارم مینویسم ...محمد داره از سر کار میاد موزیک صداش بالاست...توهم گرا نشدم اینا همش واقعیت داره....من تنهام تنهاتر از همیشه...کی به کیه؟کی میفهمه/راستی چی داشتم میگفتم؟
+ نوشته شده توسط tara در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 و ساعت 18:4 |
شاید دارم تاوان شیطونی های دبیرستانمو میدم....

 

+ نوشته شده توسط tara در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 و ساعت 20:15 |
همه چی آرومه....

+ نوشته شده توسط tara در شنبه یازدهم تیر 1390 و ساعت 18:23 |
سلام به این وبی که هیچوقت فراموش نمیشه و منو به خاطرات خوب و بدم تو اصفهان میبره...۲ ماهی میشه برا زندگی و بخاطر کار محمد اومدیم تهران...اینجا خیلی تنهام...فقط خدا رو شکر مصطفی(برادر محمد جونم)اینجاست وگرنه دق میکردم...دوس دارم هر چه زودتر برگردم اصفهان پیش خونوادم...    

نمیدونم چه اتفاقی می افته؟هیچکس نمیدونه چی پیش میاد....؟نمیدونم خدا میدونه...

+ نوشته شده توسط tara در چهارشنبه هشتم تیر 1390 و ساعت 3:3 |
مردي که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله‏اش را بسيار دوست ميداشت. دخترک به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا کودک سلامتي‏اش را دوباره به دست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج کرد ولي بيماري جان دخترک را گرفت و او مرد.  پدر در خانه اش را بست و گوشه‏گير شد. با هيچکس صحبت نميکرد و سرکار نميرفت. دوستان و آشنايانش خيلي سعي کردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند.  شبي پدر روياي عجيبي ديد. ديد که در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان کوچک در جاده‏اي طلائي به‏سوي کاخي مجلل در حرکت هستند.  هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يکي روشن بود. مرد وقتي جلوتر رفت،  ديد فرشته‏اي که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگين را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟  دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن ميشود، اشکهاي تو آنرا خاموش ميکند و هروقت دلتنگ ميشوي، من هم غمگين ميشوم.  پدر در حالي که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد.  اشکهايش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگي عادي خود بازگشت.

 

+ نوشته شده توسط tara در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 و ساعت 2:44 |
* هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم
کوچه‌ها را بلد شدم
خیابان‌ها را بلد شدم
ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را
رنگ‌های چراغ قرمز را
جدول ضرب را حتی
دیگر در راه هیچ مدرسه‌ای گم نمی‌شوم
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم
آدمها را بلد نیستم
!
+ نوشته شده توسط tara در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 و ساعت 2:26 |
بالاخره درس منم تموم شد امروز تحویل پروژه داشتم...ولی در کل دلم برا درس و دانشگاه و بچه ها تنگ میشه.درسته سخت بود ولی خیلی روزای خوشی با هم داشتیم...زندگی به کامم نیست و اخیرا هیچوقت نبوده ولی درس و دانشگاه حداقل ذهنمو مشغول میکرد تا کمتر به این موضوع فکر کنم.ولی با خودم تصمیم گرفتم هیچوقت ارتباطمو با دوستام قطع نکنم....

من هر وقت وارد وبلاگم میشم کلی دلم میگیره و اولش یه مقدار بغض میکنمو اشک میریزم...چون تمام خوشی ها و ناخوشی های من اینجاست...

ولی واقعا دیگه حتی اندازه سر سوزن هم به زندگیم امید ندارم...خدا میدونه که فقط میگذرونم.....فقط

+ نوشته شده توسط tara در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 و ساعت 1:30 |

سکوت.......سکوت......دیگه دوم ندارم....طاقت ندارم دیگه....همه چیز آرومه باید مثل یه آتشفشان انفجار  بزنه بیرون.....مذابش هر دو مونو میسوزونه....من طاقت ندارم ...بسه دیگه......داره هروز بهم نزدیکتر میشه...من برای سوختن خودمو و زندگیم آمادم.....زودتر بیا از انتظارش خسته شدم......

 

+ نوشته شده توسط tara در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 و ساعت 0:49 |


Powered By
BLOGFA.COM