تبليغاتX
پارلمان6303
سلام به همگی.....

من خیلی بی معرفتم میدونم....دلم برا همتون تنگ شده....الان دارم از محل کار شوهرم مینویسم...راستی پنج شنبه عروسی داداشم بود خیلی خوش گذشت جای همتون خالی بود.راستی این روزا بدجوری درگیر درس و دانشگاه هستم و به خصوص شوهرداری از همه مهمتر.......

من و محمد روزای خوبی با هم داریم....تصمیم گرفتیم فقط با هم خوش باشیم.....

دوستون دارم.....

+ نوشته شده توسط tara در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 13:32 |


salam be hamegi goftam nemiyam vali na digi intory rastesh tel khonamon ghate alanam daram az sherkat shoharam up date mikonam.....faghat mikhastam ezhar vojod konam.....


+ نوشته شده توسط tara در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 12:56 |
سلام...                                                                   

سلام به همگی.....

من اومدم...بعد از یه مدت طولانی.....شاید از این به بعد خیلی دیر به دیر سر بزنم....شایدم این وب برای همیشه حذف بشه....نه شایدم...ماهیانه بیام و بهتون سر بزنم....منو بخاطر غیبت طولانیم ببخشید...من زندگی جدید و خیلی خوبی رو شروع کردم...زندگی پر از آرامش...بدون دغدغه و دردسر....از خدام میخوام بتونم همین طوری این زندگی جدید و پر عشقمو حفظ کنم....هفته دیگه درس و دانشگاه شروع میشه....این ترم درسای سخت و پر کاریو در پیش دارم و باید سخت درس بخونم.....

من این خوب شدن زندگیمو مدیون یه نفرم ...مدیون یه دوست خیلی خوبو قدیمی که از دوران بچگی با هم دوست بودیم یعنی دوست دوران ۵ سالگیام...آلان ۱۷ ساله با هم دوستیم...اون ازدواج کرده و تهران زندگی میکنه...محمد که تهران ماموریت داشت....منو هم با خودش برد و رفتیم خونه دوستم....۲ روز اونجا بودیم ...اونجا خیلی به ما خوش گذشت....من خیلی چیزا رو یاد گرفتم....که واقعا حیرت آور و زیبا بود...منم تصمیم گرفتم مثل اون باشم و روش زندگیمو تغییر بدم...تا بتونم شادتر باشم و از لحظات زندگیم لذت ببرم....

این سفر خیلی کوتاه....من و زندگیمو عوض کرد....

آلان تقرذیبا ۳ هفته است از اون قضیه میگذره....من و محمد زندگی خیلی خوب و جدیدیو شروع کردیم .زندگی پر از عشق...عشق...عشق....عشق

+ نوشته شده توسط tara در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 14:0 |
 
 
محمد جونم تولدت مبارک:(۴/شهریور/۸۸)
 
بیست و پنجمین بهار زندگیت مبارک عزیزم:
 
 
تولد تو آغازیست برای یک دنیا مهربانی. تولد همه خوبیهاست .
تولد تمام زیبایهای زندگی .
 امروز روز تولد توست ... خواهم آورد امروز برایت زیبا ترین گل های دنیا را .
هرچند تو مهربانتر از همه آنهایی. همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم .
چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است . چه وقت دیگر گیتی تواند چون توئی را بزاید . فرشته ای در قالب یک انسان.
 عزیزم فقط ساده میتوانم بگویم ...
تولدت مبارک
+ نوشته شده توسط tara در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 1:46 |
حکایتم کن

برای دستهایی که مرا جستند

و برای چشمانی که مرا قطره قطره...

برای لبهایی که ترانه ام کردند

و بعد شاید مرثیه ای

حکایتم کن به غروب رسیده ام!!!

.
.
.
مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم
+ نوشته شده توسط tara در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 23:43 |

 

یك

یک شب كه من و همسرم توی رختخواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی كه احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد یك دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصله‌اش رو ندارم فقط می‌خوام كه بغلم كنی."
چی؟ یعنی چی ؟

و اون جوابی رو كه هر مردی رو به در و دیوار می‌كوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یك زن توجه نداری و فقط به فكر رابطه‌ی فیزیكی ما هستی!
و بعد در پاسخ به چشم‌های من كه از حدقه داشت در می‌اومد اضافه كرد:
تو چرا نمی‌تونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی كه توی رختخواب بین من و تو اتفاق می‌افته؟

خوب واضح و مبرهن بود كه اون شب دیگه هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌ده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.
فردای اون شب ترجیح دادم كه مرخصی بگیرم و یك كمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یك رستوران شیك ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یك بوتیك بزرگ و مشغول خرید شدیم. 

چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان كرد و چون نمی‌تونست تصمیم بگیره من بهش گفتم كه بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینكه ست تكمیل بشه توی قسمت كفش‌ها برای هر دست لباس یك جفت هم كفش انتخاب كردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یك جفت گوشواره‌ای الماس.
حضورتون عرض كنم كه از خوشحالی داشت ذوق مرگ می‌شد. حتی فكر كنم سعی كرد من و امتحان كنه چون ازم خواست براش یك مچ‌بند تنیس بخرم، با وجود اینكه حتی یك بار هم راكت تنیس رو دستش نگرفته‌بود. نمی‌تونست باور كنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم." 


در اوج لذت از تمام این خرید‌ها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فكر كنم همین‌ها خوبه. بیا بریم حساب كنیم."
در همین لحظه بود كه گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."
با چشمای بیرون زده و فك افتاده گفت:"چی؟"
عزیزم من می‌خوام كه تو فقط كمی این چیزا رو بغل كنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یك مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین كه من برات چیزی بخرم برات مهمه."
و موقعی كه توی چشماش می‌خوندم كه همین الاناست كه بیاد و منو بكشه اضافه كردم: "چرا نمی‌تونی من و بخاطر خودم دوست داشته‌باشی نه بخاطر چیزایی كه برات می‌خرم؟"
خوب امشب هم توی اتاق‌خواب هیچ اتفاقی نمی‌افته فقط دلم خنك شده كه فهمیده :

"هرچی عوض داره گله نداره." 

 

+ نوشته شده توسط tara در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 21:19 |
 


اي کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند
اي کاش مي توانستم با کسي درد دل کنم تا بگويم که . من ديگر خسته تر از آنم که زندگي کنم تا بداند غم
شبها يم را....
تا بفهمد درد تن خسته و بيمارم را.........
قانون دنيا تنهايي من است............ ..
و تنهايي من قانون عشق است....
و عشق ارمغان دلدادگيست........
و اين سرنوشت سادگيست


کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه ی فردا نبود

کاش بودی تا نگاه خسته ام

بی خبر از موج دریا ها نبود

کاش بودی تا دو دست عاشقم

غافل از لمس گل مینا نبود

کاش بودی تا زمستان دلم

این چنین پر سوز و پر سرما نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

+ نوشته شده توسط tara در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 4:28 |
 
 
 
 
 
 
 
 
سال 1230 :


مرد:دختره خير نديده من تا نكشمت راحت نميشم....                      


زن:آقا حالا يه غلطی كرد شما ببخشيد ! نا محرم كه خونمون نبود.حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...!!!


مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخير نمی شه بايد بکشمش...


بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.




سال 1280:


مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردی ديگه جرات نمی کنی از اين حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟


زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نکرده می گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمی خوره. قول ميده...


مرد:(با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بيای خودتو تسليم کنی بدونه درد می کشمت...


-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شيطون پياده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.




سال1330:


مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زير ننگ بکنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) می کونم...

زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته می کنين آ...

مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمی تونم جلوی اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايی نشونت بدم که خودت کيف کنی...

-- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شيطون پياده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه.



سال1380:


مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از اين مانتو خيلی آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشيشون مث جليقه نجات پستی بلندی پيدا می کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلی برموداها) بری بيرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم...

زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا) .

مرد: من... اينطوری نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه . نه... نه... نمی خواد. بدتر شد . همون بالا ببنديش بهتره...
در این دوره هیچ کس گناهکار نیست




سال1401:


زن: دخترم. حالا بابات يه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن . اعصابت خورد بشه روی اعصاب سگت هم اثر منفی می گذاره آ . ممکنه حتی لاک ناخنت هم بپره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده ديگه از اين حرفا نزنه... ببین خودش هم پشیمونه ( مامی اینجا داره اشاره به ددی اشاره می کنه که زود بگو غلط کردم تا سگش از خواب نپریده )

-- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شيطون پياده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه !!
__________________
+ نوشته شده توسط tara در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 5:14 |

 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.


پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»


پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک

هستید . منتظر چی هستید؟ »


پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا »


+ نوشته شده توسط tara در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 4:34 |
پند ها و اندرزها....

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود


دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است


دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند


به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد


اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری


 

+ نوشته شده توسط tara در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت 16:56 |


Powered By
BLOGFA.COM