چقد بزرگ شده /چقد سخت شده/چقد زیاد شده/واای اینا همه یجا با همه.../فک کنم اون یه کوهه خیلی بزرگه/شایدم اون یه دختر خارق العاده با یه قلب سنگی که پر از شوره هست..پر از زخمای باز که با نمک پاش هروز بش نمک میپاشند./از شب متنفر بود چون از تکرار خسته بود/منتظر میشد تا صبح از راه برسه و بعذ بخوابه هروز انتظار خورشید میکشید...اون دوست نداشت هیچوقت شب شه/حالا دیگه مطمئن شده بود با کسی ارتباط داره وقتش رسیده بود برا خودش و زندگیش تصمیم بگیره..اما جراتشو نداشت/دختر دیگه میدونست پسرک دوسش نداره..اما راهیی نداشت جز سوختن و ساختن..../آخرش چی میشه؟؟؟؟خوردن یه شیشه مارتینی و بی خیال شدن به کم محلی های پسرک....؟دختر بیچاره داشت عشقو گدایی میکرد.....الهی هیچوقت کم توجهی نبینی...ذعای ذختر دیوانه بود...
+ نوشته شده توسط tara در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت
0:4 |


